روز8فروردین
دیروز که مامان تا ظهر اداره بود .وقتی رسید خونه ساعت ٣٠/٢ .حسابی خسته و گرسنه بود. اولین صحنه ای که مامان دید و موجب خستگی بیشتر شد دیدن خونه نا مرتب (وسایل سفر )و بعد ریختن تمام پودر بچه روی فرش و تمام لباسات بود که نمیدونم بابایی کجا بوده که نفهمیده و واسه خودت با خیال راحت بازی جدید انجام دادی
بابایی هم برا اینکه از دلم دربیاره رفت یه کشک بادمجون خیلی خیلی خوشمزه درست کرد که خیلی مقبول افتاد.بعد از یه دوش حاضر شدیم برا عید دیدنی .

اول رفتیم خونه عمو زاهد(دوست بابا) که تازه عروسی کرده .اونجا خیلی شیطونی کردی .منم مراقب بودم تا دسته گل به آب ندی که خدارو شکر بخیر گذشت .بعدش هم خونه عمه طیبه دعوت داشتیم که وقتی ما رسیدیم همه اونجا بودند .واقعا عید نوروز مثل خاله بازی میمونه ،آخه تازه شب قبل همه با هم از شمال برگشته بودیم و دوباره بچه ها مشغول بازی و البته دعوا شدند. امشب هم خیلی عیدی گرفتی هم از عمو زاهد و هم از عمه طیبه .البته هنوز نمیدونی عیدی چیه و بابایی برات جمع میکنه
.وقتی رسیدیم خونه ساعت ٣٠/١٢بود .امشب هم دو سه باری ضربه خوردی .٢بار سرت محکم به زمین خورد .چون پارسا از تاب پیاده نمیشد و تو هم اصرار داشتی سوار تاب بشی .امروز هم مامان اومده اداره ،بابایی همین الان زنگ زد و گفت از خواب بیدار شدی مامان فدات شه چرا اینقدر زود پسرم .
امروز سعی میکنم زودتر بیام خونه.
عاشقونه دوست دارم

بوس


روز8فروردین
